.
.
.
.
رای دادگاه صادر شده............
دیگه نه مجرمم نه متهم! تبرئه شدم.
یک روز سایت فلان فیلتر می شه قالب این بالا نمیاد
یک روز یکی یک جایی پاشو میزاره رو سیم، وبلاگ من هنگ می کنه
خلاصه این که حکایتی شده...
البته این هم وجود داره از قدیم گفتن کوزهگر از کوزه شکسته آب می خوره شده حکایت من...
من کلی ادعام می شه که Html خوندم Css بلدم ولی یک قالبی واسه خودم نمی نویسم که این همه دردسر نداشته باشم، این همه واسه این و اون هاست و دامین ثبت دادم، یکی نیست بگه خوب واسه خودتم یک دامین ثبت بده قضیه حلشه بره....
با این حال به خودم قول دادم که تا یک ماه دیگه که تحویل پروژه دارم، پروژهام وبلاگم باشه از این حال اسف درش بیارم.
البته اگه عمری بود و وقتی....
بی قرار توام و در دل تنگم ، گلههاست
مثل عکس رخ مهتاب ، که افتاده در آب
در دلم هستی و ، بین من وتو فاصلههاست
آسمان، با قفس تنگ، چه فرقی دارد
بال، وقتی، قفس پر زدن چلچلههاست
پی هر لحظه، مرا ، بیم فرو ریختن است
مثل شهری که، به روی گسل زلزلههاست
باز ، می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو ، جواب همه مسئلههاست
فاضل نظری
تویی که ندارمت نشستهای
در تراس ِ پر برگ
روبهروی ِ فنجانهای ِ خالی ِ قهوه
کنار ِ ترکههای ِ خشک و پراکندهی ِ خرمالو
بر صندلی ِ کهنهای که ندارم....
بعد از چاپ نشدن بام به درخواست سردبیر یه نشریهای اونجا شروع کردم به طراحی.... به هر حال لازم بود که ازشون یه خورده تعریف کنم توی یکی دو پست قبلی اسمشونو گذاشته بودم نشریهی بچههای مردم تا یک روز سر فرصت معرفیشون کنم... هی فرصت نمیشد کار پیش میومد و نمیشد تا اینکه امروز صبح این فرصته رسید و دست به کیبورد شدم و شروع کردم به نوشتن....
اول از همه بنویسم نشریهی بچههای مردم نشریهی هفتگی مهر کرمانِ که چاپش داستانی داره اوایل که شروع کردیم یکشنبهها چاپ میشد مشکلی هم نداشتیم پنجشنبه و جمعهها دور هم مینشستیم. خانم معاون و آقای سردبیر وبگردی میکردن و توی فیضبوق سری میزدند و چک میلی میفرمودند درکنارش از اون گوشه و کنارا یه مطلبی هم واسه طراحی میفرستادن... یک ماه بیشتر اوضاع اینجوری بود همهچی آروم بود نشریه سر وقت چاپ میشه و هر نوبت چاپ داستان خاص خودش را نداشت ... تا اینکه پسرک ورزشینویس خانم بازرگانی را معرفی کردند جهت به دست گرفتن امور اقتصادی نشریه... قاعدتا همه خوشحال شدن که منبعد شکر خدا همهچی حله... طرف از اون کار درستا بود! یعنی هنوز هست...
شماره اول که چاپ شد خانم بازرگانی مدعی شدند که تاریخ چاپ واسه من مناسب نیست! پنجشنبه و جمعه تعطیله و... و از این دست بهانهها که حالا بماند. تاریخ چاپ عوض شد نه یک بار نه دوبار چندین بار اینجوری بگم توی تمام روزای هفته دوری زده شد و الان دوباره شده همون یکشنبه و همه هم راضیان جالبه نه! حتی با گوشای خودم شنیدم خانم بازرگانی هم میگفت که پنجشنبه و جمعه راحتتر میتونه کاراشو انجام بده!!!
معرفی دوستان مهر:
آقای سردبیر: از اونجایی که مجرده مدتیه عالم و آدم تصمیم گرفتن براش زن بگیرن و ایشون هر روز معیارهاشون عوض میشه!! البته در مواجهه با کیسهای جدید... منم چون دیدم بخت عمهام اینجا باز شده گفتم از آقای سردبیر هم بنویسم شاید فرجی شد بختش واشد دعوت به خوردن یه شام و شیرینی هم شدیم......
خانم معاون: مهربون، دلسوز، اینقدر این آدم نازنینه که حتی وقتی اطلاعات فلش مموریمو فرمت کردم اینقدر دوست داشتم بهش بگم دستت درد نکنه... اصلا فکر کنم چون ایشون این کار کردن خیلی ناراحت نشدم وگرنه هر کس دیگه بود کمکمش چند روزی بیمارستانی شده بود....
پسرک ورزشینویس: پسر بدی نیست! منتظریم بزرگتر بشه خوبترتر هم بشه و عادت جویدن هر چی دم دستش مییاد از سرش بره!!! (آنچنان استرسی به من وارد میشه این پسرک هر لحظه یک چیزی را میجوه میترسم یکهو من حواسم نباشه لپتاپ منو هم بجوه... بعید نیست باور کنید!!!)
خانم بازرگانی: ایشون تخصص اصلیشون ماماییِ، ولی در امور اقتصادی و بازرگانی یا به عبارتی مخزدن جهت دریافت آگهی تبحر خاصی دارند.
آقای عکاسباشی: مظلوم، کمحرف و شاید هم یک خورده آب زیر کاه!!!! (من بیخبرم، دوستان گفتن!!!)
خانم آچار فرانسه: این خانم را زیاد نمیشناسم ... فقط میدونم دوست داره توی روزنامه دم دست آقای سردبیر باشه و با اونایی که بیشتر با سردبیر ارتباط دارند دوستتره!! البته از این جا به بعدش را ترجیح میدم سانسور کنم که سوء تفاهم نشه!!!!!!!!!!! (جدیدا هم میخواد طراحی یاد بگیره ظاهرا فکر میکنه استعداد خوبی داره!!!! قراره من محکش بزنم!!! فکرشو بکنید!!!!)
آقای موتورسوار: این آقا خیلی دمش گرمه، موزع هستند؛ بعضی وقتها دم دست خانم بازرگانِ خورده فرمایشات اونو انجام میده! سیگاری دود میکنه، با موتورش هم پا بده تکچرخی میزنه!!!!... در کل اهل عمله...
البته دوستان دیگری هم هستند که نقششون خیلی پررنگ نیست، بعدا اگه پررنگ شدن معرفیشون میکنم...
مهمترین نکته این که آقای سردبیر چایی نمیخورن و جواب این سوال منو هم هنوز ندادند که صبحونه نون و پنیر را با چی میخورن...
پینوشت و تهنوشت نمیخواد این همه نوشتم دستم درد گرفت...
فکر کنید قرار باشه فردا برم تمام اینارو توجیح کنم! نمیدونم شایدم تکذیبیه یا اصلاحیه در هر صورت از همینجا اعلام میکنم که گردن من از مو باریکتره اما نه توجیح نه اصلاح و نه تکذیب میکنم همش واقعیت بود که نوشتم!!!
بعدانوشت:
اومدم ابروشو درست کنم زدم چششو کور کردم، میخواستم قالب وبلاگمو یه خورده ویرایش کنم کلا پرید (احتمالا آه سردبیر بود نه که قرار بوده برای وبلاگشون رخت بدوزم هنوز فرصت نکردم اینجور شد...) بماند برای فرصتی دیگر...
بعداتر نوشت:
چند تا از دوستای دیگه بودن که پررنگ بودن منتها من نه که چشمام ضعیفه ندیدمشون عذرخواهی میکنم... پست بعد مینویسم مفصلتر.....
یکی از مهمترین دوستان که فراموش شدن رییس امور مالی بود، نه که الان یادم اومد باید ازشون پول بگیرم برم دکتر چشمپزشک به همینخاطر پارتیبازی کردم ازشون الان نوشتم...
رییس امورمالی: یه آقای کتشلواری، آروم، هر از گاهی مطلبی هم مینویسه از همه مهمتر مسوول تشریفات و تدارکات هم هستند... ولی یه وقت فکر نکنید زنذلیلِ ها نه اصلا فقط غذای خونگی دوست دارند همیشه ناهار را با اهل منزل صرف میکنند.
با این نوشتهها عمرا آقای امور مالی پولی به من بدهند بهتره یه فکری برای پول ویزیت دکتر چشمپزشک بکنم!!!
